ساراسارا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

سارا جون

سارای 2 سال و1 ماهه

وای سارا نمیدونی چقد شیطون و شیرین و بازیگوش شدی بیشتر از همیشه دوست دارم هر کی میگه بابا مجید کجاست میگی سرکار . زبون باز کردی در    حدتیم ملی .شعر میخونی عسل خانوم و میخونی یه توپ دارم قل قلیه رو میخونی. بابا از سر کار میاد سرتو از لای در میبری بیرون میگی بابا سلام چوطویی سلامتی بابا هم کلی ذوق میکنه با خودش میگه عجب دختر شیرینی دارم خدایاشکرت این نعمت و به همه بده تا همه مزه ی بچه دار شدن و بچشن. همیشه هم در حال آویشن خوردنی یه ذره دماغت اویزون شده خودت میگی اوشن میخوام   ...
26 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است . . . تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هرچه در این خانه ست غبار سربی اندوه بال گسترده است تو نیستی که ببینی دل رمیده من بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است غروب های غریب در این رواق نیاز پرنده ساکت و غمگین ستاره بیمار است دو چشم خسته من در این امید عبث دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است تو نیستی که ببینی ...
20 ارديبهشت 1391

درگذشت بابا جون

سارا جونم بابا جونت10 اردیبهشت 1391 از پیش ما رفت خیلی روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم هنوزم باورم نمیشه دیگه باباجونت نیست. هر کی زنگ میزنه از جا میپری میگی بابا جون و دل همه رو کباب میکنی . خدا بیامرزدش خیلی باباجون مهربونی داشتی.
20 ارديبهشت 1391

کودکی

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد میخواهی کودک باشی کودکی به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد و آسوده اشک می ریزد بزرگ که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ... ...
5 ارديبهشت 1391

کودک و پدر

کودکی دخترکی موقع خواب سخت پا پیچ پدر بود و از او می پرسید زندگی چیست؟ پدر از سر بی میلی گفت:زندگی یعنی عشق دخترک با دل پر شوری گفت:عشق را معنی کن پدر ش داد جواب:بوسه ی گرم تو بر گونه ی من دخترک خنده بر آورد ز شوق گر بود بوسه ی گرمت به سر گونه ی من بوسه هایم همه تقدیم تو باد ! ...
5 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سارا جون می باشد